پرستار 1
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:21
پرستارxa0 جلوی در آپارتمان رسیدم، یک خانم سیاهپوش لاغراندام زیر سایه ی درختی نشسته بود نزدیکش رفتم سلام کردم و پرسیدم :خانم غلامی ساکن این آپارتمان هستن؟ زن بدون اینکه نگاهم کند جواب داد :اره!xa0 خیلی سرد و بی روح، به نقطه ای خیره شده بود انگار حتی رفت و آمد آدمها و ماشینها را نمی دید . اوایل پاییز ...
پرستار 2
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:21
سینی را برداشتم رفتم توی آشپزخانه . آخه من که غذا درست کردن بلد نبودم بعد ممکن بود یه غذایی درست کنم که برای پیرزن ضرر داشته باشه رفتم جلوی پیرزن ایستادم و گفتم :من آشپزی بلد نیستم! پیرزن با اخمی نگاهم کرد و گفت :تو که کار کردن بلد نیستی چطوری اومدی اینجا؟ گفتم :کار کردن بلدم ولی آشپزی بلد نیستم .در...
پرستار۳
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:21
پرستار مجبور بودم دیگه، با اکراه بلند شدم .خواب بودم صدای مادرم را می شنیدم نمی فهمیدم چی می گفت، دوباره صداشو شنیدم چشمامو باز کردم مادرم بالای سرم ایستاده بود و می گفت :مریم پاشو چقد می خوابی، پاشو باهام بیا دکتر پاهام درد میکنه .گفتم :خب بزار بعدازظهر بریم .مادرم گفت :ساعت یازده ست زیاد خوابیدی پ...
پرستار۴
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:21
ظرف غذای توی دستش را به من داد قبل از اینکه بره راجع به دزدیده شدن وسایلم بهش گفتم گفت چیزایی که لازم دارم برام میاره .بعداز ظهر نرگس برام خرید کرده بود میخواستم حمام کنم که پیرزن گفت :منم میخوام حموم کنم .توی حمام کردن باید به پیرزن کمک می کردم .پیرزن به حمام رفت و من دنبالش رفتم لباسهایش را بیرون ...
حاجی
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 18:22
حاج مشرفی تا غروب توی آژانس ماند موقع اذان مغرب از همکارش خداحافظی کرد ورفت .این بار به خانه ای در یک جای دیگر شهر رفت وباز زنی دیگر وتکرار همان اتفاق ..خوردن شام وخوشگذرانی بازنی که شوهرش شب کار بود ودر منزل نبود ..حاجی بطری عرق را از دست زن گرفت ودر لیوانی برای خودش ریخت وسر کشید .ساعت 12 شب شد که
درخت سیب همسایه
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 18:22
تقریبا شیش ساله بودم ، مدرسه نمی رفتم با دوستم هر روز توی کوچه مان بازی می کردیم وقتی هم بعد از بازی به خانه می رفتیم حسابی خاک وخلی وکثیف بودیم .همسایه ای داشتیم که یک درخت سیب توی حیاطشان داشتند، سیبها ی سبز هر وقت نگاهشان می کردم از آن بالا انگار به من چشمک می زدند خیلی دلم می خواست از آن سیبها ب
♥♥♥
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 18:22
[unable to retrieve full-text content]کوه از بالا نشینی xa0رتبه xa0ای پیدا xa0نکرد ... جاده از افتادگی xa0از کوه xa0بالا xa0می رود . ♥♥♥
دوستت دارم مادر
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 18:22
مادر ... گلی زیباستxa0 غنچه ای شکفته از گل محمدیxa0گلی خوشبو و صورتیxa0 مادر عطر گل نرگس ریشه اش زمینیxa0 xa0و عشقش آسمانیxa0 روحش نرم و لطیفxa0 جسمش استوار و ظریف چون چشمه ها زلال چون دریاها وسیع چون آفتاب گرمابخش همچون پروانه های رنگیست! اگر نباشد ، موجب دلتنگیست! دوستت دارم مادر تو که برایم نفسیx...
دلم ساز دهنی میخواد
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 18:22
دلم یه ساز دهنی میخوادxa0 من نواختن بلد نیستم اما دلم یه ساز دهنی میخوادآدمهای اطرافم پراز حیله ونیرنگنxa0 من ازشون خسته مxa0 دلم یه ساز دهنی میخوادxa0 برم توی پارک کنار دوستم کنار کلبه ی بنفش زیر سایه ی سپیدارها بنوازم من نواختن بلد نیستم اما مهم نیستxa0 دلم آرامش میخوادxa0 دلم یک اتاق پر از سکوت م...
تلویزیون
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 18:22
بعد از دو روز خبر تلویزیون خریدن حاجی همه جا پیچید .شبها اهالی محله ی حاجی همراه خانواده می آمدن برای تماشای تلویزیون .مردها وزنها با همدیگر صحبت می کردند بچه ها شلوغ کاری می کردند وحاجی از این وضعیت ناراحت بود .چندین شب گذشت اما باز مهمانان ناخوانده می آمدند و حاجی که عادت داشت شبها زود بخوابد بعد
یه شروع تازه
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 18:22
داشتم از پنجره اتاقم xa0بیرون رو نگاه می کردم که چشمم افتاد به اون دوتا ...بیشعورها ...اصلا روم نمیشه بگم، بعضی وقتا هم تو کوچه میبینمشون خجالت که نمیکشن هر کاری دوس دارن تو خیابون انجام میدن. .یه رو زکه از تو کوچه رد می شدم دیدمشون آروم از کنارشون رد شدم البته یکییشون زیر چشمی نگام می کرد، می خواست...
یعنی فقر گناهه ؟
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 18:22
1000تومنxa0 گاهی 1000تومن هم گیر نمیاد، برای بچه ای که دلش یهبادکنک می خواد xa0...وفقط باید نگاه کنه به xa0دست مرد بادکنک فروش .. خدا xa0به بعضی آدما اونقد میده xa0که xa0نمیتونن چه جوری خرج کنن xa0از همه xa0چی xa0 خدا به بعضی آدما xa0اونقد نمیده xa0که xa0به خاطر فقر xa0باید xa0همه xa0کار کنن xa0از ه...