خرید بک لینک
پرستار جلوی در آپارتمان رسیدم، یک خانم سیاهپوش لاغراندام زیر سایه ی درختی نشسته بود نزدیکش رفتم سلام کردم و پرسیدم :خانم غلامی ساکن این آپارتمان هستن؟ زن بدون اینکه نگاهم کند جواب داد :اره! خیلی سرد و بی روح، به نقطه ای خیره شده بود انگار حتی رفت و آمد آدمها و ماشینها را نمی دید . اوایل پاییز بود دلهره و نگرانی داشتم .از بس دنبال آدرس گشته بودم خسته و کلافه شده بودم . ساعت پنج و نیم عصر بود در آادامه مطلب

برچسب: پرستار, نویسنده: طاها طباطبایی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:21

سینی را برداشتم رفتم توی آشپزخانه . آخه من که غذا درست کردن بلد نبودم بعد ممکن بود یه غذایی درست کنم که برای پیرزن ضرر داشته باشه رفتم جلوی پیرزن ایستادم و گفتم :من آشپزی بلد نیستم! پیرزن با اخمی نگاهم کرد و گفت :تو که کار کردن بلد نیستی چطوری اومدی اینجا؟ گفتم :کار کردن بلدم ولی آشپزی بلد نیستم .در حالی که عصبانی بود بلند شد و اندام چاقش رابه زحمت انداخت رفت سمت تلفن .گوشی را برداشت و شماره ای گرادامه مطلب

برچسب: پرستار, نویسنده: طاها طباطبایی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:21

پرستار مجبور بودم دیگه، با اکراه بلند شدم .خواب بودم صدای مادرم را می شنیدم نمی فهمیدم چی می گفت، دوباره صداشو شنیدم چشمامو باز کردم مادرم بالای سرم ایستاده بود و می گفت :مریم پاشو چقد می خوابی، پاشو باهام بیا دکتر پاهام درد میکنه .گفتم :خب بزار بعدازظهر بریم .مادرم گفت :ساعت یازده ست زیاد خوابیدی پاشو!ساعت را نگاه کردم یازده بود بلند شدم رختخوابم را جمع کردم، بعد از شستن دست و صورتم بدون اینکه صبادامه مطلب

برچسب: پرستار۳, نویسنده: طاها طباطبایی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:21

ظرف غذای توی دستش را به من داد قبل از اینکه بره راجع به دزدیده شدن وسایلم بهش گفتم گفت چیزایی که لازم دارم برام میاره .بعداز ظهر نرگس برام خرید کرده بود میخواستم حمام کنم که پیرزن گفت :منم میخوام حموم کنم .توی حمام کردن باید به پیرزن کمک می کردم .پیرزن به حمام رفت و من دنبالش رفتم لباسهایش را بیرون آورد کمکش کردم تا روی چهار پایه نشست .من لباسهایم را بیرون نیاوردم خجالت می کشیدم جلوی پیرزن بدون لبادامه مطلب

برچسب: پرستار۴, نویسنده: طاها طباطبایی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:21

حاج مشرفی تا غروب توی آژانس ماند موقع اذان مغرب از همکارش خداحافظی کرد ورفت .این بار به خانه ای در یک جای دیگر شهر رفت وباز زنی دیگر وتکرار همان اتفاق ..خوردن شام وخوشگذرانی بازنی که شوهرش شب کار بود ودر منزل نبود ..حاجی بطری عرق را از دست زن گرفت ودر لیوانی برای خودش ریخت وسر کشید .ساعت 12 شب شد کهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها طباطبایی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 18:22

تقریبا شیش ساله بودم ، مدرسه نمی رفتم با دوستم هر روز توی کوچه مان بازی می کردیم وقتی هم بعد از بازی به خانه می رفتیم حسابی خاک وخلی وکثیف بودیم .همسایه ای داشتیم که یک درخت سیب توی حیاطشان داشتند، سیبها ی سبز هر وقت نگاهشان می کردم از آن بالا انگار به من چشمک می زدند خیلی دلم می خواست از آن سیبها بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها طباطبایی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 18:22

کوه از بالا نشینی رتبه ای پیدا نکرد ...

جاده از افتادگی از کوه بالا می رود .

♥♥♥

برچسب: نویسنده: طاها طباطبایی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 18:22

مادر ... گلی زیباست

غنچه ای شکفته از گل محمدی

گلی خوشبو و صورتی

مادر عطر گل نرگس

ریشه اش زمینی

و عشقش آسمانی

روحش نرم و لطیف

جسمش استوار و ظریف

چون چشمه ها زلال

چون دریاها وسیع

چون آفتاب گرمابخش

همچون پروانه های رنگیست!

اگر نباشد ، موجب دلتنگیست!

دوستت دارم مادر

تو که برایم نفسی

و با عشق مرا پروراندی

دوستت دارم مادر

تو که از معماهای بهشتی

و همچون هوای اردیبهشتی

دوستت دارم مادر

برچسب: نویسنده: طاها طباطبایی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 18:22

دلم یه ساز دهنی میخواد من نواختن بلد نیستم اما دلم یه ساز دهنی میخوادآدمهای اطرافم پراز حیله ونیرنگن من ازشون خسته م دلم یه ساز دهنی میخواد برم توی پارک کنار دوستم کنار کلبه ی بنفش زیر سایه ی سپیدارها بنوازم من نواختن بلد نیستم اما مهم نیست دلم آرامش میخواد دلم یک اتاق پر از سکوت میخواد من باادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها طباطبایی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 18:22

بعد از دو روز خبر تلویزیون خریدن حاجی همه جا پیچید .شبها اهالی محله ی حاجی همراه خانواده می آمدن برای تماشای تلویزیون .مردها وزنها با همدیگر صحبت می کردند بچه ها شلوغ کاری می کردند وحاجی از این وضعیت ناراحت بود .چندین شب گذشت اما باز مهمانان ناخوانده می آمدند و حاجی که عادت داشت شبها زود بخوابد بعد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها طباطبایی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 18:22

داشتم از پنجره اتاقم بیرون رو نگاه می کردم که چشمم افتاد به اون دوتا ...بیشعورها ...اصلا روم نمیشه بگم، بعضی وقتا هم تو کوچه میبینمشون خجالت که نمیکشن هر کاری دوس دارن تو خیابون انجام میدن. .یه رو زکه از تو کوچه رد می شدم دیدمشون آروم از کنارشون رد شدم البته یکییشون زیر چشمی نگام می کرد، می خواستم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها طباطبایی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 18:22

1000تومن

گاهی 1000تومن هم گیر نمیاد، برای بچه ای که دلش یه

بادکنک می خواد ...وفقط باید نگاه کنه به دست مرد بادکنک فروش ..

خدا به بعضی آدما اونقد میده که نمیتونن چه جوری خرج کنن از همه چی

خدا به بعضی آدما اونقد نمیده که به خاطر فقر باید همه کار کنن از هر نوع کاری .

پ.ن: کاش اون روز تموم اون بادکنک ها رو واسه اون بچه می خریدم اما کیف پولم باهام نبود مثل تو فیلما که همیشه پلیسها آخر قصه می رسن .منم الان دچار عذاب

وجدان شدم .

برچسب: نویسنده: طاها طباطبایی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 18:22

صفحه بندی