یک روز بعد از ظهر با دوستم در کوچه مشغول بازی بودیم گفتم :تا کسی نیست بیا از رو پشت بوم بریم سیب بچینیم .از توی حیاط خانه ی خودمان از نردبام بالا رفتیم رسیدیم به پشت بام همسایه .خانه ها آن موقع چون به هم چسیبده بودند پشت بامشان نیز بهم متصل بود .بالاءخره توانستیم دوتا سیب سبز بچینیم .سیب ترش وآبدار خوشمزه ای بود .پاهایمان را از لبه ی بام آیزان کردیم تکان می دادیم وسیب گاز می زدیم .یک نفر از توی کوچه مارا دید و گفت :آهای چیکار می کنید الان می رم به صاحبش میگم .ما هم از ترس نمی دانستیم چکار کنیم نصفه های سیب تو دستمان بود از پشت بام پایین آمدیم، دوستم اسمش مریم بود گفت :شیرین الان چیکار کنیم بابام بفهمه دعوام میکنه .گفتم :بیا فرار کنیم .از ترس بابام وصاحب سیبها راه افتادیم به سمت روستای توانه خانه ی مادربزرگم .دم غروب بود از جاده خاکی رفتیم اطراف جاده مزرعه های اهالی روستا بود .پاییز بود وهوا ابری رسیدیم خانه مادر بزرگم .در حیاطشان باز بود یک حیاط بزرگ وقشنگ .مادر بزرگم، خاله هایم از دیدن ما تعجب کردند که چرا تنها آن موقع آمده بودیم .من قضیه را برایشان تعریف کردم وگفتم از ترس بابام اومدیم .صدای رعد وبرق آمد وباران تندی باریدن گرفت .من ومریم از پشت شیشه ریزش باران را نگاه می کردیم بی خبر از اینکه همه توی چناری دارند دنبال ما می گردند برقها قطع شدند .مادربزرگم فانوسها را روشن کرد .
مش عباس علی خدا رحمتش کنه وقتی متوجه شده بود که ما گم شدیم و دارند دنبال ما می گردند به بابام گفته بود که :من صحرا بودم سر زمین غروب دوتا بچه رو دیدم که می رفتن سمت توانه .بابام هم عصبانی سریع با حاجی پرویز که یک نیسان قرمز داشت راه افتادند به سمت توانه اما به خاطر بارندگی توی گلها گیر کرده بودند ونتوانسته بودند به توانه بیایند تا اینکه آخر شب بابام و بابای مریم با تراکتور یکی از دوستاش آمدند توانه .مریم را بردند اما من از ترس نرفتم .بابام هم دیگر جلوی دوستش ومادربزرگم من را دعوا نکرد اما هرچی گفت بیا برویم من مخالفت کردم .مادربزرگم هم گفت :بزار بمونه خودم میارمش .می دانستم اگر بروم بابام دعوام می کند .
من تا یک ماه خانه مادر بزرگم ماندم واز ترس به چناری نرفتم فقط به خاطر یک سیب.
برچسب:
نویسنده: طاها طباطبایی