هوای سردی بود آخرین روزهای بهمن برف می بارید حاجی تازه با یک دختر خیلی جوان دوست شده بود اسم دختر پرستو بود 18 سال داشت پدرش معتاد وفروشنده مواد بود حاجی از طریق یکی از دوستانش با آنها آشنا شده بود حاجی گاهی وقتها با دوستانش تریاک می کشیدند برای تفریح وبعد از دیدن پرستو انگار معتاد واقعی شده بود، وبالاءخره با هر کلکی توانسته بود مخ دختر را بزند .مادر پرستو طلاق گرفته بود آنها در یک محله پایین شهر زندگی می کردند .پرستو درس نمی خواند پدرش گاهی وقتها مجبورش می کرد برایش مواد جابه جا کند .پرستو از این کار خوشش نمی آمد دلش میخواست از آن خانه فرار کند .برای همین با حاجی درد دل کرده بود وحاجی هم از خدا خواسته به او قول یک آپارتمان در بالای شهر داده بود .پرستوی در دام افتاده هنوز حاجی را نمی شناخت .یک روز برای اولین بار حاجی از پرستو خواست که باهم بروند وآپارتمان را ببینند .پرستو دختر تپلی بود وپوست سبزه ای داشت چشمهای درشت عسلی وموهای کوتاه .در یک صبح سرد برفی پرستو از خانه خارج شد .در راه حاجی به او زنگ زد وگفت :کجایی عروسکم دارم میام دنبالت ..پرستو که سردش بود ودستهایش از سرما سرخ شده بودند :گفت :دارم میرسم سر خیابون زود بیا .
بعد از مدت کوتاهی ماشین حاجی سروکله اش پیدا شد پرستو سوار شد .بعد از سلام حاجی دست پرستو را گرفت وگفت :الان گرمت میشه عزیزم .حاجی تند می رفت انگار ماشین ارابه ی مرگ بودکه در آن هوای سرد وبرفی ومه آلود به سمت مرگ حرکت می کرد .به محله ای در بالای شهر رسیدند برف روی زمین نشسته بود پرستو پیاده شد ودنبال حاجی می رفت .جای رد پاهای حاجی روی برفها بود آنجا در آن بالای شهر انگار از خدا خبری نبود نه در بالا نه حتی رد پایی از خدا روی برفها .کلاغهای سیاه پوش روی شاخه های خشک سپیدارها نشسته بودند وسر در گریبان فرو برده بغض کرده، هیچ صدایی از آنها بیرون نمی آمد انگار عزادار بودند عزا دار دخترکی معصوم .بعد از مدتی وارد آپارتمان شدند با آسانسور به طبقه ی 5 رفتند .حاجی کلیدش رابیرون آورد و در را باز کرد .پرستو داخل رفت حس بدی داشت انگار حدس زده بود که حاجی فکر بدی در سر دارد .خانه ی کوجکی بود با اثاثیه ی لوکس و زیبا ...اما پرستو دیگر خوشش نمی آمد دوست داشت برگردد به همان خانه ی سرد و محقر خودشان .کاش پدرش آنجا بود واو را از آنجا می برد .حاجی حرف میزد چرندیاتی که اصلا پرستو گوش نمی داد چون فکرش مشغول بود که چطوری از آنجا برود .حاجی لباسش را در آورده و روی مبل به طرز بدی نشسته بود .پرستو هنوز روی زمین نشسته بود وهیچ نمی گفت .حاجی بالاءخره بلند شد و با زور پرستو را به خودش نزدیک کرد هر چندمقاومت کرد اما فایده نداشت .پرستوی غمگین وپریشان مثل یک پرنده در قفس گیر افتاده بود.نزدیک ظهر حاجی پرستو را به همان جایی رساند که سوارش کرده بود .آفتاب زده بود وبرفها تقریبا آب شده بودند .ماشین حاجی از آنجا دور شد .پرستو گیج وغمگین نمی دانست کجا می رود حواسش به ماشینها نبود از وسط خیابان می رفت که یک دفعه با جسم سنگینی برخورد کرد، یک ماشین ون پرستو را به چند متر آن طرف تر پرت کرده بود .خون زیادی از سرپرستو رفته بود تا رسیدن آمبولانس پرستو برای همیشه از این دنیا رفته بود.طرف غروب حاجی با خریدهایش به خانه رسید .اعظم به استقبالش آمد وگفت :خسته نباشی .پلاستیکهای میوه را از دستش گرفت .حاجی گفت :من برم دوش بگیرم نمازمو بخونم بخوابم .خیلی خسته ام امروز خیلی کار داشتم .نیم ساعت بعد محمد هم به خانه آمد بعد از سلام به مادرش رفت به اتاقش .تلفنش زنگ خورد .محمد جواب داد :بله! آنسوی خط دوستش نگار بود که می گفت :پس چرا نیومدی دنبالم .تمام روز منتظرت بودم .محمد جواب داد یه روز دیگه .وقطع کرد .محمد هم مثل پدرش دخترهای زیادی را گول می زد ودخترها هم جذب چهره ی دلفریبش می شدند .
حاجی بعد از حمام به اتاقش رفت سجاده اش را پهن کرد وشروع کرد به نماز خواندن همچنان اذکار نماز را با صوت وبلند بلند ادا میکرد .صدایش به آشپزخانه می رسید .اعظم سرش را بالا گرفت وگفت :خدایا شکرت .
حاجی بی خبر از اینکه باعث مرگ پرستو شده به رختخوابش رفت وآنچنان خوابید که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده .ساعت 11 شب بود که تلفن حاجی زنگ خورد صدای گریه های پدر پرستو می آمد که می گفت :حاحی دخترم مرد .گریه که نه زجه می زد مردی که خودش هم در سرنوشت شوم دخترش بی تقصیر نبود .حاجی حرفی برای گفتن نداشت .
صبح به همراه پدر پرستو در گورستان یک قبر برایش خریدند این تنها کاری بود که از دست حاجی بر می آمد .آپارتمانی که حاجی قولش را به همه داده بود حالا به جای آن یک گور سرد وخاموش نصیب پرستو شد .حاجی پدر دختر مرده را تسلی میداد وآن مرد تشکر می کرد غافل از اینکه همین مرد پست باعث مرگ دخترش شده .همه چی تمام شد یک مراسم ساده که حتی تشیع کنند ه هم نداشت .
حاجی اما به کارهای خودش ادامه می داد وشب با خیالی راحت به رختخواب می رفت انگار نه انگار که در طول روز مرتکب چه کارهایی شده.
پ.ن :نمیدانم به امثال این طور آدمها چه میشه گفت آدمهایی که همه کار بدی می کنند وبعد با وجدان راحت می خوابند .فکر نمیکنم حتی وجدانی داشته باشند یا از کرده ی خودشان پشیمان باشند .بالاءخره آدم باید یک طرفی باشد یا با خدا یا با شیطان .نه اینکه گند کاری کند بعدش هم به مسجد برود ونماز بخواند .سر کی را شیره می مالند خودشان ...خدا یا بنده های خدا .
برچسب:
نویسنده: طاها طباطبایی