خرید بک لینک
ظرف غذای توی دستش را به من داد قبل از اینکه بره راجع به دزدیده شدن وسایلم بهش گفتم گفت چیزایی که لازم دارم برام میاره .بعداز ظهر نرگس برام خرید کرده بود میخواستم حمام کنم که پیرزن گفت :منم میخوام حموم کنم .توی حمام کردن باید به پیرزن کمک می کردم .
پیرزن به حمام رفت و من دنبالش رفتم لباسهایش را بیرون آورد کمکش کردم تا روی چهار پایه نشست .من لباسهایم را بیرون نیاوردم خجالت می کشیدم جلوی پیرزن بدون لباس باشم . اندام چاقش روی چهار پایه جا نمی شد آب را باز کردم روی موهاش گفت :آخ آخ داغه چیکار میکنی ولرمش کن، دوش سیار را روی دستم گرفتم خیلی داغ نبود ولرمش کردم دوباره گرفتم روی موهاش گفت :سرده!
اعصابم خورد شد گفتم :خوبه نه خیلی سرده نه خیلی داغ .
شامپو به موهایش زد و بعد از چند ثانیه دوباره صداش در اومد : چشام سوخت کجایی آب بریز رو سرم!
شیر آب راباز کردم موهایش را شست و گفت :تا خودمو میشورم برو لباس
برام آماده کن، حوله وکلاه حمومم روبیار .به اتاقش رفتم از کشوی تختش براش یه بلوز گرم قهوه ای، یه دامن مشکی، لباس زیر و کلاه حمام، حوله بیرون آوردم .کلاه حمامش را که نگاه کردم خنده م گرفت صورتی بود قیافه ی پیرزن را تجسم کردم وقتی روی اون لباسها کلاه صورتی سرش میزاره دیدنی میشه باز هم خنده م گرفت .حوله و کلاهش را می خواستم بیرون ببرم که دیدم تخت بهم چشمک میزنه حوله و کلاه را زمین گذاشتم پریدم روی تخت فرصت مناسبی بود .بالا پایین می پریدم خنده م گرفته بود بعد از چند دقیقه کوتاه رفتم پیش پیرزن .
توی حمام استرس داشتم که نکنه پای پیرزن لیز بخوره حمامش که تمام شد رفت به اتاقش و گفت :برام چایی داغ بیار .
با خودم فکر کردم حتما دخترش به خاطر همین کارها برایش پرستار گرفته .
چایی برایش روی میز گذاشتم .همانطور که حدس می زدم کلاه صورتی حمامش روی بلوز قهوه ای
ودامن مشکی خنده آور بود .داشت دهنم باز می شد برای خندیدن که جلوی خودم را گرفتم از اتاق بیرون رفتم بدنم خیس عرق بود .
در سکوت و تنهایی اتاقم شناور بودم انگار درون حبابی معلق هستم و اطرافم را نگاه می کردم، رویا های بی سر وته مرا درگیر خود کرده بودند، ذهنم آشفته بود از بس فکر کرده بودم در افکار خودم غرق بودم که خواهرم وارد اتاق شد گفت : میایی بریم بیرون؟ بدم نمی آمد گفتم :بریم چکار کنیم؟
گفت :بریم پارک!
آماده شدیم با هم رفتیم پارک، هوای خنک دم غروب خیلی می چسبید لذت می بردم از وزش نسیم ملایم روی صورتم .تا تاریک شدن هوا پارک بودیم برگشتیم خونه مادرم نماز می خوند هوای اتاق خیلی خنک تر شده بود ...حس خوبی نداشتم دلم تنگ بود .
از بدن و لباسهایم که بوی عرق می داد بدم می آمد رفتم حمام .
ازسه اتاق پیرزن من تو اتاقی بودم که بیشتر شبیه انباری بود، یه سری وسیله اضافی بالای اتاق جمع بود و هیچ پنجره ای نداشت از قسمت پایینش استفاده می کردم، یه فرش به همراه تشک و پتو گذاشته بودند هر وقت از آنها استفاده می کردم حالم بهم می خورد انگار من میکروب بودم .
⚫️⚫️⚫️
هوای سردی پشت پنجره بود برف می اومد، سه ماه گذشته بود از پیرزن خسته شده بودم از دستورهایش .دلم می خواست برم بیرون زیر برف راه برم .دلم برای مادرم، خواهرم، دوستم سایه تنگ شده بود این مدت سخت به من گذشته بود .از پنجره آشپزخانه بیرون را نگاه می کردم که پیرزن وارد آشپز خانه شد هیکل چاقش را روی صندلی چپاند و گفت :بیرون چه خبره؟
گفتم :هیچی برف میباره!
گفت :یه چایی برام بریز .
چایی براش ریختم وروی میز گذاشتم میوه و بیسکوییت روی میز بود .
وقتی میوه میخوردم زیر چشمی نگاهم می کرد خوشش نمی اومد من دوتا میوه بخورم .نمیدونم با این سن و سال چرا این قدر حرص می زد .
گفتم :میخوام برم بیرون!
گفت :برای چی؟
گفتم :هیچی حوصله ام سر رفته خیلی وقته بیرون نرفتم ...میتونم برم؟
مخالفتی نکرد گفت :برو ولی زود بیا .
خوشحال شدم سریع لباس پوشیدم ومثل زندانی که از زندان آزاد شده بیرون رفتم .راهرو روشن بود آسانسور را هم درست کرده بودند اما ترجیع دادم از پله ها برم .درخت کنار آپارتمان پر از شکوفه های سفید برفی شده بود، برف روی زمین نشسته بود با حقوق خودم لباس گرم گرفته بودم، برف روی صورتم می بارید دستهایم را در جیبم قایم کردم، به انتهای خیابان رسیدم پارکی آنجا بود خلوت و ساکت فقط من بودم و وسایل بازی .
توی پارک قدم میزدم کلاغ ها روی روی شاخه ی درختان کز کرده بودند .از کار کردن و دستورهای پیرزن خسته بودم ...مقداری برف برداشتم و گلوله کردم پرت کردم به دیوار مجاور .باز هم تکرار کردم و تکرار ...عصبانیتم را سر دیوار پارک خالی کردم اما فایده ای نداشت.
بهمن ماه بود باد می وزید برقها قطع و وصل می شدند .شام میخوردیم، طبق معمول شام من از غذاهای مونده بود .پیرزن گفت :بلند شو چند تا شمع روشن کن .توی کابینت شمع بود جا شمعی آوردم و سه تا شمع روشن کردم .

پرستار

برچسب: پرستار۴, نویسنده: طاها طباطبایی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:21

صفحه بندی