یک روز غروب طبق معمول که پدر مجید در خانه نبود او واکبر بچه ها را آوردند یکی یکی از آنها پول می گرفت وبعد بچه ها اجازه داشتند به داخل بروند .بچه ها همه نشسته بودند دختر وپسر تلویزیون نگاه می کردند تخمه می خوردند همدیگر را می زدند به خاطر بارندگی هوا هم پاچه های بعضی از آنها گلی بود، روی قالی های قرمز گل مالیده شده بود .مجید کت پدرش را پوشیده بود وکلاهش را روی سرش گذاشته بود آستینهای کت برایش بلند بود ادای پدرش را در می آورد و با اکبر می خندیدند .شهین هم انجا بود . .خاله طاهره در منزل نبود هنوز نیم ساعت از آمدن بچه ها نگذشته بود که سروکله ی حاجی پیدا شد .هیچ کس حواسش نبود حاجی وقتی وارد اتاق شد و آنجا را پر از بچه دید عصبانی شد .از نظر حاجی همه کثیف وبد بو بودند .چشمان حاجی روی محید خیره شده بود، مجید که تازه متوجه آمدن پدرش شده بود با ترس سلام کرد بعد به بچه ها گفت :یالا پاشید دیگه بسه .
بچه ها به پشت سر نگاه کردند حاجی را جلوی در دیدند انگار یک گله گوسفند بودند یک دفعه همه از ترس حاجی بلند شدند و به حالت دو می خواستند از در بیرون بروند حاجی جلوی در ایستاده بود بچه ها حاجی را حول دادند و هر کدام فرار کردند البته فرصت نکردند کفشهایشان را بپوشند .فقط مجید مانده بود، فکر کرد اکبر هم کنارش است اما خودش راتنها در مقابل پدر خشمگینش دید .اکبر هم همراه بچه ها گریخته بود .حاجی کمربندش را باز کرد وگفت :بزغاله مگه من نگفتم به همه بگو تلویزیون خراب شده ها ...این همه بچه اینجا چیکار می کروند .مجید نمی دانست چه بگوید مادرش هم نبود که طرفداریش را بکند حالا فقط او بود وپدرش .مثل دو هفت تیر کش در فیلمهای وسترن که روبه روی هم ایستاده.مجید گفت :بابا غلط کردم دیگه این کارو نمی کنم و به تندی کت وکلاه پدرش را از تنش بیرون آورد و گوشه ای انداخت .
حاجی گفت :الان غلط کردنو نشونت می دم بعد کمربندش را بالا برد و یک ضربه ی محکم رو کتف مجید زد .جیغ مجید به هوا رفت و تندی مثل یک خرگوش از در بیرون دوید با پای برهنه توی گلهای حیاط می دوید اما پدرش دنبالش بود حالا پاچه ی شلوار حاجی هم گلی شده بود .مجید گریه می کرد وحاجی کمربندش را روی هوا می چرخاند که سکندری خورد و افتاد روی زمین .فریاد حاجی بلند شد در حالی که از درد پا می نالید گفت :کره خر بیا کمکم کن .مجید سر جایش ایستاد پدرش را نگاه می کرد .شهین از گوشه ی در حیاط مجید را نگاه می کرد مجید متوجه حضور شهین شد ، شهین برایش یک شکلک در آورد بلند خندید ورفت .اما مجید الان وقت نداشت حساب شهین را برسد .کت وشلوار پدرش گلی بود .رفت جلو و دست پدرش را گرفت وگفت :ببخشید دیگه این کارو نمی کنم .
حاجی گفت :حرف مفت نزن کمکم کن بلند بشم .مجید به سختی به پدرش کمک کرد .با هم به داخل خانه رفتند حاجی لباسهایش را عوض کرد وگفت :بزغاله برو دنبال مادرت ببین کجاست؟
مجید کفشهایش را پوشید و رفت توی کوچه .اثری از بچه ها نبود .مادرش از ته کوچه آرام آرام همراه آفاق مادر شهین می آمد .مجید دوید به مادرش رسید و ماجرا را برایش توضیح داد .خاله طاهره با عجله همراه مجید آمد .وقتی رسیدند خاله طاهره گفت :وای مجید این همه کفش چیه اینجا ؟ مجید گفت :از ترس بابا بچه ها بدون کفش فرار کردند . حاجی دراز کشیده بود ومچ پایش درد می کرد .اتاق بهم ریخته بود .خاله طاهره گفت :خب حاجی تو که بزرگتری چرا این کارو کردی بچه بودن دیگه .حاجی گفت :14 ساله شه بچه ست .؟خونه رو بهم ریختند .این بی عرضه خودش کت و کلاه منو پوشیده بود ادای منو در می آورد .خاله طاهره گفت :خب حالا می فرستمش دنبال اوستا قدرت بیاد پاتو نگاه کنه یه وخت نشکسته باشه .بعد رو به مجید کرد و گفت :برو دنبال اوستا قدرت بهش بگو پای بابات درد میکنه بیاد ببینه چش شده .خاله طاهره در دلش دعا می کرد پای شوهرش نشکسته باشه چون اگر شکسته باشه تمام روز ومدتی طولانی باید خانه نشین باشد و داءم سر او ومجید غر بزند .مجید رفته بود .خاله طاهره اتاق را مرتب کرد کفشهای بچه ها را از جلوی در اتاق جمع کرد ،.چایش را حاضر کرد ومنتظر ماند تا مجید واوستا قدرت برسند .
هوا کم کم تاریک می شد خاله طاهره چراغ ها وفانوس را روشن کرد . صدای اذان از مسجد محله به گوش می رسید .مجید واوستا قدرت آمدند بعد ازسلام واحوالپرسی اوستا قدرت گفت :خدا بد نده حاجی چی شده؟ حاجی گفت :والا تو حیاط خوردم زمین .اوستا قدرت مردی پنجاه ساله، لاغر اندام با صورتی استخوانی بود یک کلاه سرش می گذاشت وهمیشه کت خاکستری رنگی به تن داشت .همه کار می کرد .سلمانی داشت، پسر بچه ها را ختنه می کرد، کار شکسته بندی و جاانداختن دست و پا را هم انجام می داد، دندان هم می کشید .اوستا قدرت نگاهی به پای حاجی انداخت وگفت :چیزی نشده فقط ضرب دیده یه کم کبود میشه، ورم میکنه .تا دوسه روز دیگه خوب میشه . پای حاجی را با یک دعوای عجیب که از داخل کیفش بیرون آورد وشبیه پماد بود ماساژ داد و به خاله طاهره گفت :مش طاهره یه پارچه بیار تا پاشو ببندم .خاله طاهره بلند شد و از اتاق بغلی یک پارچه آورد پای حاجی را بست .اوستا قدرت گفت :دوروز دیگه میام بهت سر می زنم کیفش را بست و بلند شد که برود حاجی گفت :کجا اوستا بشین امشب مهمان ما باش .بعد به مجید گفت :این تلویزیون رو جمع کن بزار توی کارتونش میبرم پسش میدم . .خاله طاهره برایشان چای ریخت .اوستا قدرت گفت :به به تلویزیون هم خریدی حاجی مبارک باشه چرا میخوای پسش بدی ؟ شما که موتور برق دارید خب بزار باشه این پسر هم حوصله ش سر نره . حاجی گفت :نه اوستا نداشته باشیم بهتره این چند شب همش دردسر داشتم .ورو به مجید کرد ادامه داد :پاشو برو کارتونشو بیار مجید خیلی ناراحت شد از اینکه پدرش تلویزیون را پس می دهد . به اتاق بغلی رفت و کارتون را آورد سیمهایش را جمع کرد وبه همراه تلویزیون داخل کارتون گذاشت .
مجید به آشپز خانه رفت مادرش در حال آماده کردن شام بود .خاله طاهره گفت :خدا روشکر کن پاش نشکسته وگرنه وبال گردنمون می شد همینطوریش هم نق میزنه چه برسه به اینکه تو خونه باشه .مجید گفت :اره راست میگی، ولی دلم خنک شد وقتی تو حیاط افتاد رو زمین وگلی شد.خاله طاهره گفت :خب ! که دلت خنک شد ، فردا اون کت وشلوار گلی بابات رو بعد اومدن از مدرسه ت میبری لب جوب آب میشوری .مجید با تعجب گفت :من بشورم؟ مادرش گفت :ا ره تا دیگه از این غلطا نکنی و ادامه داد حالا برو درساتو بخون . مجید با ناراحتی گفت :اون میخواد تلویزیون رو پس بده ! خاله طاهره هیچ نگفت .
مجید با صورتی در هم به سراغ کیفش رفت و دفتر نقاشیش را بیرون آورد .شکل پدرش را کشید که عصبانی بود و شکل مادرش که کار می کرد و یک گوشه از نقاشیش شکل شهین را کشید با موهای بلندش .یک دایره قرمز دور شکل شهین کشید وتو دلش گفت :موهاتو می کنم .
برچسب:
نویسنده: طاها طباطبایی