جلوی در آپارتمان رسیدم، یک خانم سیاهپوش لاغراندام زیر سایه ی درختی نشسته بود نزدیکش رفتم سلام کردم و پرسیدم :خانم غلامی ساکن این آپارتمان هستن؟ زن بدون اینکه نگاهم کند جواب داد :اره!
خیلی سرد و بی روح، به نقطه ای خیره شده بود انگار حتی رفت و آمد آدمها و ماشینها را نمی دید .
اوایل پاییز بود دلهره و نگرانی داشتم .از بس دنبال آدرس گشته بودم خسته و کلافه شده بودم . ساعت پنج و نیم عصر بود در آپارتمان باز بود رفتم داخل نسبتا تاریک وترسناک به نظر می رسید .
کنار آسانسور روی دیوار کاغدی زده بودند که رویش نوشته بود :آسانسور خراب است .
برق قطع بود گوشیم را از کیفم بیرون آوردم و روشن کردم از پله ها بالا رفتم انگار یک نوع موسیقی در حال نواختن بود .طبقه ی سوم جلوی در یک خانه ایستادم کیف و چمدونم را زمین گذاشتم و در زدم' در باز شد زن جوانی با لباسهای سرمه ای رنگ که دختر بچه ی در بغل داشت روبه رویم ایستاد سلام کردم و گفتم :خونه ی خانم غلامی اینحاست؟ زن جوان گفت :نه اشتباه اومدی طبقه پایین هست و بدون اینکه اجازه بده حرفی بزنم گفت :بیا داخل تا برات آب بیارم .کیف و چمدونم دم در بود با خیال راحت داخل رفتم .پرده ها افتاده بودند و چون برق نبود داخل هم تاریک بود .بچه یک دختر دو یا سه ساله بود با موهای وز کوتاه صورت تپلی داشت لباس تیره رنگی تن بچه بود و گریه می کرد . زن جوان گفت : کنتور برق خرابه باید درست بشه .من حرفی نزدم دختر بچه گریه می کرد زن جوان ادامه داد الان برات آب میارم!
اما من آب نخواسته بودم در حال رفتن به طرف آشپزخانه بود که گفت :کیفو چمدونتو آوردی داخل ... سریع به طرف بیرون رفتم اما اثری از کیف و چمدونم نبود زن جوان اومد جلوی در و گفت :اینجا باید خیلی مواظب باشی دیگه منتظر پیدا شدن کیف و چمدونت نباش اونا رو بردن .گفتم :یعنی دزدیدن؟ گفت :اره .
بیرون در ایستاده بودم و نمی دونستم چکار کنم که زن جوان بدون اینکه حرفی بزند در را به رویم بست .
ناراحت بودم وسایلم، کیف پولم همه را برده بودند به جز گوشیم که تو دستم بود .صدای جرقه و اتصالی سیم برق به گوش می رسید بعد از چند ثانیه راهرو روشن شد سکوت تلخی برقرار بود از پله ها پایین رفتم، جلوی در منزل خانم غلامی ایستادم و زنگ زدم ...ده دقیقه طول کشید تا در باز شد .یک پیرزن چاق در را باز کرد .سلام کردم و گفتم :من مریم هستم از طرف موسسه اومدم شما پرستار می خواستین؟
پیرزن با موهای پریشون خاکستری و لباس بلند قهوه ای رنگ، صورتی پف کرده و اخم آلود دهانش را باز کرد و با صدایی بم گفت :آره! منتظرت بودم چقد دیر کردی بیا تو . خیلی ترسیده بودم فکر می کردم قراره آسیبی بهم برسه .داخل رفتم پرده ی بزرگی جلوی پنجره را پوشونده بود هیچ روزنه ی نوری از بیرون به داخل نبود .اسباب اثاثیه ی شیکی داشت .وسایل تزیینی قدیمی و گرانقیمت به چشم می خورد.پیرزن به سختی راه می رفت روی مبل ولو شد و قبل از اینکه من بشینم گفت :برو آشپز خونه رو مرتب کن .ناراحت شدم پیرزن اجازه نداد من چند دقیقه استراحت کنم و به خاطر بردن وسایلم ناراحت تر .من مانده بودم با یک گوشی و لباسهای تنم .نه پولی نه وسایل شخصی .گوشیم را روی میز گذاشتم مانتویم را در آوردم از تو آیینه ی روی میز کنار پرده خودم را دیدم تی شرت قرمزم تو تنم را مرتب کردم همینطور روسریم را .
داخل آشپزخانه رفتم، پرده را کنار کشیدم .پنجره را کمی باز کردم هر چند خسته بودم اما شروع کردم به تمیز کردن .
انگار آشپز خانه از دیدن یک دختر جوان و یک دستمال در دستش به وجد آمده بود شاید اسباب اثاثیه هر کدام به خاطر اینکه زودتر تمیز شوند به هم حسادت می کردند ...
هوا تاریک شده بود هنوز کارم در آشپز خانه تمام نشده بود صدای بم و کلفت پیرزن رو شنیدم که گفت :یه چای درست کن .گفتم : چای دم کردم الان براتون میارم، کارم داره تموم میشه .خودم هم گرسنه م بود کلی ظرف کثیف شسته بودم و گاز، یخچال، کابینتها رو تمیز کرده بودم .
رو به روی پیرزن روی مبل نشستم یه مبل نرم و راحت دلم میخواست روش بخوابم .اخلاق پیرزن رو نمیدونستم روی میز بیسکوییت و شکلات بود از آنجا که پیرزن به من بعد از ورودم اجازه نداده بود بشینم و منو فرستاد تمیز کردن آشپزخونه ، من هم منتظر تعارف نشدم خودم بیسکوییت برداشتم و با چاییم خوردم اما متوجه شدم پیرزن بد نگاهم مینکه من هم تو چشماش زل زدم و تو دلم گفتم : چکار کنم که ازت اجازه نگرفتم تازه گرسنمه آشپزخونه ی کثیفت رو تمیز کردم خانم چاق!
پیززن گفت : پاشو یه شام خوب درست کن و پرسید دستپختت چطوره؟ مونده بودم چی جواب بدم، من که تو خونمون نه آشپزی کرده بودم نه کار حالا باید دستورهای این پیرزن رو اطاعت می کردم .لبخندی روی لب آوردم و گفتم :بد نیست!
پیرزن گفت :خوبه پس پاشو یه چیزی درست کن ولی مواظب باش چیزی نشکنی بعد اضافه کرد :تو چقد لاغری! گفتم :خب دیگه لاغرم چکار میشه کرد .
برچسب: پرستار,
نویسنده: طاها طباطبایی