آخه من که غذا درست کردن بلد نبودم بعد ممکن بود یه غذایی درست کنم که برای پیرزن ضرر داشته باشه رفتم جلوی پیرزن ایستادم و گفتم :من آشپزی بلد نیستم! پیرزن با اخمی نگاهم کرد و گفت :تو که کار کردن بلد نیستی چطوری اومدی اینجا؟ گفتم :کار کردن بلدم ولی آشپزی بلد نیستم .در حالی که عصبانی بود بلند شد و اندام چاقش رابه زحمت انداخت رفت سمت تلفن .گوشی را برداشت و شماره ای گرفت .بعد از چند دقیقه یکی آن طرف خط جواب داد .
پیرزن : الو ...سلام مادر خوبم! این دختره که هیچی بلد نیست، میگه غذا بلد نیست درست کنه!
دوباره گفتم :من فقط غذا درست کردن بلد نیستم .
پیرزن دوباره گفت :نمیدونم تو پیدا کردی خودت بیا ببین .و بدون خداحافظی گوشی را گذاشت .
پیرزن خشمگین خودش را با سختی به مبل رساند و نشست .
غروب از خواب بیدار شدم، گرسنه بودم سمت آشپزخانه رفتم در یخچال را باز کردم ...واقعا که می شد به جای کمد ازش استفاده کنی در را بستم و به سمت سینک ظرفشویی رفتم و شیر آب را باز کردم آبی به صورتم زدم -گرسنه بودم و کلافه، خسته از وضعیتی که داشتم -به اتاقم برگشتم و لباس پوشیدم رفتم بیرون .آدمهای شاد و خوشحال را می دیدم که تو خیابون راه می رن با هم حرف می زنند، خرید کرده اند ومن سرگردان فقط می رفتم، به یک سوپر مارکتی رسیدم داخل رفتم و در حالی که گرسنه م بود اما بستنی را ترجیع دادم و بستنی وخریدم .تا تاریک شدن هوا تو خیابون موندم .شب برگشتم خونه مامانم تو آشپز خونه بود، بابام نبود رفتم تو اتاقم لباسهامو عوض کردم خواهرم هم بعد از من وارد اتاق شد هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد و بدون خوردن شام مسواک زدم، خوابیدم.
بعد از چند دقیقه صدای در آمد، پیرزن با سر بهم اشاره کرد که در را باز کنم .به خودش زحمت حرف زدن نداد .در را باز کردم یک زن جوان آمد داخل سلام کردم جواب سلامم را داد رفت پیش پیرزن، فهمیدم که دختر پیرزن است که در طبقه پنجم زندگی می کند و من نمی دونستم با اینکه دخترش همسایه اش است چرا براش پرستار گرفتند؟
دختر پیرزن با تاپ شلوارک و بدون روسری پایین اومده بود، زیبا بود و خوش اندام موهای طلایی رنگ کوتاهی داشت و صورتی تپل، حتما پیرزن هم در جوانی همین قدر زیبا بوده .پیرزن و دخترش در حال صحبت کردن بودند من هم آرام کنار در ایستاده بودم .پیرزن می گفت :پس باز هم باید غذای بیرون رو به خوردم بدی! پول اضافه دارم به این بدم؟
بدم آمد به من چه پرستار نمی خواستید .دخترش که اسمش نرگس بود آمد جلوی من و گفت :یعنی تو غذا درست کردن بلد نیستی؟
گفتم :نه ...خب اگه براتون مشکله میتونم برگردم شهرخودمون .
نرگس که انگار از وجود من راضی بود لبخندی زد و گفت :دختر به این سن نباید آشپزی بلد باشه شاید خواستی ازدواج کنی؟ گفتم :خب وقتی ازدواج کردم کتاب آشپزی می گیرم!
گفت :اشکال نداره تو فقط مواظب مامان باش کارهاشو بکن غذا یا خودم براتون میارم یا از بیرون میگم بیارن پس نگران شام وناهار نباش فقط حواست به مامان باشه گاهی براش کتاب بخون دوست داره و اضافه کرد که تو اتاقش کتابخونه کوچیکی داره .
احساس رضایتمندی کردم می خواستم راجع به کیف ووسایلم که برده بودند بگم که گفت :خب من باید برم برا شامتون غذا سفارش میدم و رفت .
ساعت هشت و نیم شب بود خیلی خسته بودم و حال و هوای بیرون غمگین .
شام را با پیرزن خوردم .یک ساعت بعد از شام پیرزن به طرف اتاقش رفت و در حال رفتن گفت : روی میزهارو دستمال بکش اگه خوابت نمیاد!
اما من خسته بودم و دلم می خواست بخوابم حالم از پیرزن به هم می خورد از این همه دستورش .تا آخر شب مشغول تمیز کاری بودم، خیلی خسته بودم روی مبل دراز کشیدم اون شب بدون مسواک زدن خوابم برد .نیمه های شب بیدار شدم و رفتم توالت، بیرون آمدم ...که یک دفعه از ترس جا خوردم پیرزن با موهای آشفته اش روبه رویم ایستاده بود گفت :چیکار داشتی؟ گفتم :هیچی رفتم توالت!
با صدای خواب آلوده و کلفتش گفت :برو کنار می خوام برم دستشویی و همچنان قلبم می تپید از ترس .رفتم روی مبل دراز کشیدم هوای اتاق خیلی سرد نبود .
پیرزن توی دستشویی لامپ را روشن کرد، در را بست به آیینه نگاه کرد، به چشمان پف کرده اش' خودش را ورانداز می کرد لبخند مرموزی به لب آورد که ناگهان برق قطع شد، دستپاچه شد سریع بیرون آمد کشان کشان خودش را به اتاقش رساند روی تختش ولو شد ..دوباره همان لبخند مرموز روی لبش بود فکرهای عجیبی در سر داشت .. پتو را روی خودش کشید انگار حالا بعد از مدتها کسی پیدا شده بود که می توانست دوباره بهش امرو نهی کند .
خواب بودم رویاهای عجیبی می دیدم رویاهایی که سردر گم بود و من در آنها گم .صدای پیرزن از خواب بیدارم کرد، رفته بود توالت و سرفه می کرد به ساعت نگاه کردم هفت و نیم صبح بود با خودم گفتم:زوده .گرفتم خوابیدم اما چند لحظه بعد پیرزن آمد بالای سرم و گفت :بلند شو برام صبحانه بیار.
پرستار
برچسب: پرستار,
نویسنده: طاها طباطبایی