مجبور بودم دیگه، با اکراه بلند شدم .
خواب بودم صدای مادرم را می شنیدم نمی فهمیدم چی می گفت، دوباره صداشو شنیدم چشمامو باز کردم مادرم بالای سرم ایستاده بود و می گفت :مریم پاشو چقد می خوابی، پاشو باهام بیا دکتر پاهام درد میکنه .گفتم :خب بزار بعدازظهر بریم .مادرم گفت :ساعت یازده ست زیاد خوابیدی پاشو!
ساعت را نگاه کردم یازده بود بلند شدم رختخوابم را جمع کردم، بعد از شستن دست و صورتم بدون اینکه صبحانه بخورم آماده شدم و با مادرم به درمانگاه رفتیم ...تا ساعت دوازده ونیم درمانگاه بودیم برگشتیم خونه بی حوصله بودم خواهرم غذا درست کرده بود اما سر سفره نرفتم غذایم را آوردم تو اتاقم خوردم هر چند بهم نچسبید .
رفتم دستشویی، دست و صورتم را شستم تو آیینه خودم را نگاه کردم انگار ضعیف تر شده بودم .
برای پیرزن و خودم صبحانه آوردم .بعد از صبحانه با پیرزن به اتاقش رفتم، پرده را کنار نزده بود، روی صندلی کنار تختش نشست و گفت :یه کتاب بیار برام بخون .تخت بزرگی داشت دلم میخواست برم روش و بپرم بالا، عکسهای زیادی از خودش، دخترش و شوهرش روی دیوار بود .نرگس کاملا شبیه خودش بود و هیچ شباهتی به پدرش نداشت چهره ی پدرش توی عکسهای جوانیش خیلی لاغر بود، و در عکسهای میانسالی چاق
در جاهای مختلفی عکس گرفته بودند، در شیراز، شمال، همدان، کرمانشاه و این اواخر که توی عکسها معلوم بود درکیش گرفته بودند انگار شوهرش بعد از سفر به کیش از دنیا رفته بود(شاید هم آب و هوای کیش بهش نساخته و این دنیا رو ترک کرده بود ) چون دیگه عکسی از او کنار خانواده اش نبود .عکس نرگس و شوهرش هم بود .
کتابخونه ی کوچکی داشت رفتم سراغ کتابها، عاشق کتاب خوندن بودم' یک لحظه دلم برای کتابهای خودم تنگ شد'
کتابها از موضوعات مختلف بودند شعر، روانشناسی، پزشکی، رمان، داستانهای جلال آل احمد و ...از بین همه کتابها یک کتاب از جلال آل احمد انتخاب کردم، اومدم کنار پیرزن و لبه ی تخت تشستم، تخت نرمی بود و جون میداد واسه اینکه بری روش وبپری بالا .کتاب را باز کردم وشروع کردم به خواندن ...
فکم درد گرفته بود ولی پیرزن لم داده بود روی صندلی و چشمهاشو بسته گوش می داد .دیگه نخوندم، چشمهاشو باز کرد و گفت :چی شد چرا نمیخونی؟
گفتم خسته شدم بقیه ش برا فردا و اجازه ندادم حرف بزنه ادامه دادم برم براتون چای بیارم؟
گفت :خیلی خب برام بیار .
بلند شدم و رفتم آشپز خونه دوتا چایی ریختم و از یخچال میوه برداشتم کنار استکانهای چایی گذاشتم .پرده ی آشپزخونه را کنار زدم، نور خورشید اوایل پاییز بدرون آشپز خونه دوید کمی پنجره را باز کردم هوای مطبوعی بود، به رفت و آمد آدمها توی پیاده رو نگاه کردم، دلم برا دوستم سایه تنگ شد که با هم می رفتیم پیاده روی .پنجره را بستم و باسینی چایی و میوه پیش پیرزن رفتم .پیرزن تو پذیرایی نشسته بود سینی را روی میز گذاشتم و تلویزیون روشن کردم .زدم شبکه ی پویا و کارتون نگاه کردم چند دقیقه بعد انگار پیرزن از دیدن کارتون خسته شده بود گفت :بزن شبکه خبر این مارمولکها چیه نگاه می کنی؟
اخم کردم و زدم شبکه خبر .با همه چیز کار داشت تو دلم گفتم :به تو چه ربطی داره من دوست دارم همین مارمولکها رو نگاه کنم .
موقع ناهار دخترش برامون غذا آورد دم در رفتم و ازش گرفتم تعارف کردم بیاد تو اما نیومد گفت :شوهرم تنهاس .
غذا توی بشقاب کشیدم و گذاشتم روی میز، پیرزن اومد .در سکوت غذا می خوردیم گاهی از ملچ و ملوچ پیرزن حالم بد می شد صدای دندون مصنو عیهاشو انگار می شنیدم .پیرزن موقع خوردن نگاهم می کرد بدم می اومد .از غذای من و پیرزن موند .پیرزن گفت :غذایی که مونده دور نریز بزار تو یخچال .
همون کار را کردم میز را جمع کردم .پیززن به اتاقش رفت و من نشستم روی مبل تو پذیرایی .
به ساعت نگاه کردم از یک گذشته بود بلند شدم رفتم وضو گرفتم، دنبال مهر نماز و چادر می گشتم پیدا نکردم پشت در اتاق پیرزن رفتم در زدم انگار خواب بود چون جواب نداد .من هم در را باز نکردم، از آشپزخونه کبریتی برداشتم و بدون چادر نماز ظهر و عصر را خوندم هرچند نمی دونستم قبله کدام طرفی ست .
⚫️⚫️⚫️
یک هفته از بودنم در کنار پیرزن می گذشت باید حمام می کردم اما هیچ وسیله ای همراهم نبود نمی دونستم چکار کنم .به پیرزن گفتم :من می خوام حمام کنم اما وسایلم را بردند پولم لباسهام ...یه مقدار از حقوقم رو میدین برم خرید کنم؟
پیرزن گره ای وسط ابروهاش انداخت گفت :می خواستی بیشتر حواستو جمع کنی ..آشپزی هم که بلد نبودی!
ناراحت شدم و هیچی نگفتم .نزدیک ساعت یازده ظهر زنگ زد به دخترش و گفت که برای امروز یه پرس غذا سفارش بده .پیرزن از غذاهای مونده نمی خورد، همیشه غذای تازه می خورد .سهم من هم گاهی غذای تازه بود و گاهی مونده .
ساعت دوازده زنگ در را زدند رفتم در را باز کردم نرگس بود
برچسب: پرستار۳,
نویسنده: طاها طباطبایی