
پرستار مجبور بودم دیگه، با اکراه بلند شدم .خواب بودم صدای مادرم را می شنیدم نمی فهمیدم چی می گفت، دوباره صداشو شنیدم چشمامو باز کردم مادرم بالای سرم ایستاده بود و می گفت :مریم پاشو چقد می خوابی، پاشو باهام بیا دکتر پاهام درد میکنه .گفتم :خب بزار بعدازظهر بریم .مادرم گفت :ساعت یازده ست زیاد خوابیدی پاشو!ساعت را نگاه کردم یازده بود بلند شدم رختخوابم را جمع کردم، بعد از شستن دست و صورتم بدون اینکه صب...
ادامه مطلب